گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

جلسه گراميداشت روز زن

  روز يك شنبه محل كارم براي همكاراي خانوم جشني ترتيب داده بود . ( جاتون خالي خيلي خيلي خوش گذشت ) براي اين همه همكارا جمع بشن ، و بريم . قبلش رفتيم سراغ درختاي توت كمي توت خورديم. برا علي جانم هم توت بردم ( با تشكر از همكار عزيزم زهره خانوم كه كمكم كردند در چيدن توت ها ) اينم درختاي توت  بعد همگي رفتيم هتل كوهستان براي برگزاري جشن خيلي برنامه هاشون مفرح و شاد بود . اگه وقت بشه فيلم هارو هم براتون ميزارم ...
16 ارديبهشت 1392

يه ترفند

علي كوچولو بعضي اوقات حرفاي زشت ميزنه ( مثلا احمق ، بي شعور ). يكي از دوستان يه ترفند در مورد بچش اجرا كرده بود كه جواب داده بود . منم اجرا كردم تا حالا جواب داده . هر موقع علي حرف زشت ميزنه ، بلافاصله بهش ميگم علي دهنت بوي بد ميده ... خيلي بوش بده  ... برو دهنت بشور بدو بدو  ... حرف زشتي كه زدي خيلي كثيفه ، دهنت كثيف شده .خيلي ناراحت ميشه و سريع ميره دهنش ميشوره ، بعد به من ميگه : الان دهنم بو ميده ؟ الان مدتي حرف زشت ديگه نميزنه .
14 ارديبهشت 1392

سالگرد ازدواج

امروز سالگرد ازدواج من با همسري هست .  5 سال پيش چنين روزي دقيقا يك شنبه 18 فروردين 87 ما جشن ازدواجمونو گرفتيم .   يک تکه بلور از جنس حضور / يک ياس سپيد از رنگ اميد با هرچي وفاست از سوي خدا / همه تقديم تو باد عزيزم امروز فراموش نشدني ترين روز زندگيمه سالروز ازدواجمان مبارك تقديم به همسرم ...
14 ارديبهشت 1392

خاله فاطمه و همه معلماي مهربون روزتون مبارك

يه سلام پر از عطر گلهاي رز و سوسن و ياس ( كه دانش آموزا در اين ايام به معلمشون هديه ميدن )  تقديم به  خاله مهربون علي و خواهر گلم  كه بر خلاف سنش  هنوز دلش مثل ني ني هايه امسال اولين سالي كه خواهر عزيزم به طور رسمي معلم هست . خواهر گلم روزت مبارك . انشاالله سالم و تندرست باشي و كنار همسر عزيزت ساليان سال پاينده و خوشبخت باشي . اميدوارم خداوند در همه امور زندگيت ياريت كند و موفق باشي و به همه آرزوهايت از كوچيك تا بزرگ برسي . ...
11 ارديبهشت 1392

روز مادر مبارك

سلام . ديروز روز مادر بود و باز دوباره به من ماموريت به قاين خورد . اول صبح كه بيدار شدم حس خوبي داشتم . با خودم گفتم امروز خيلي كار دارم و بايد تا آخر شب پر انرژي باشم چون امروز روز مادره ديگه ... اول صبح تا عصر قاين بودم ( كاراي دنيا هم برعكسه ، روزي كه اينقدر كار دارم )ساعت 5 رسيدم خونه و شروع كردم به درست كردن كيك .(كيك اسفنجي از دستورات بهارسايت را درست كردم عالي شد)و بعد با شكلات تخته اي و خامه و شكر رنگي و ... تزيين كردم . الان كه آمدم عكساشو بزارم لااله الاالله ... رفته يا توي زمين يا پريده به هوا يا گوشي بلعيده ديگه .... نيست كه نيست ... ديشب يه عالمه عكس گرفتم هيچ كدوم نيست . خلاصه كيك را درست كردم بعد آبجي آمد دنبالم و آمديم خ...
11 ارديبهشت 1392

دامادي عقيل

ديشب ماماني و خاله فاطمه عروسي دعوت بودن ( حتي دايي مصطفي با خانواده... كه هنوز تشكيل نشده ) اما ما دعوت نبوديم ... نامزد دايي نمي خواست بياد براي همين من و علي خودمونو انداختيم به هيچ كي نگينا .........نه بابا خودم به آقا داماد گفتم (بيچاره نتونست كه مارو بيرون كنه ). عروس كشون هم ما با ماشين مامان بوديم ... خيلي جالب بود ... اما بعد از اون همه خوش گذشتن شب كه رسيدم خونه ، همسري گفت سيد محمد سكته كرده (هسر خواهر شوهرم)عروسي كوفتم شد ... خيلي ناراحت شدم . به مهري تماس گرفتم حال آقا سيد محمد را بپرسم خدارا شكر بهتر بود اما گفت چند هفته ديگه عمل قلب داره . خيلي غصه خوردم .اگه براشون دعا كنيد ممنون ميشم . ...
9 ارديبهشت 1392

به اسم علي به كام من(به قول قديميا)

چند وقت پيش يكي از دوستام گفت : اين وبلاگ علي جونه يا دفتر خاطرات تو ؟ لحظه اول فكر كردم از وبلاگ علي خوشش نيومده  اما بعد كه وبلاگ مرور كردم با خودم گفتم طفلي راست ميگفته . دوستاي عزيزم من ذاتا از نوشتن روزمره زندگي ام خوشم مي آيد . چون وقتي ناراحتم و در دلم غصه دارم  نوشتن منو سبك ميكنه و خاطرات شيرين هميشه با يادآوري شون به من اميد ميده . جالب اينجاست كه من از چهارده سالگي كه كلاس دوم راهنمايي بودم تا قبل از ازدواجم خاطراتم را مينوشتم و الان هم چند دفتر خاطرات با نام هاي متفاوت دارم . از مرور دفترام هم خيلي لذت ميبرم . اما بعد ازدواج فرصت فراهم نشد ادامه بدم . الان دوباره اين امكانو ني ني وبلاگ به من داده كه روزمره زندگي خود...
9 ارديبهشت 1392

مادرم دوستت دارم

امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا. بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است. و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی. آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط، امید را هرگز از یاد نبرم.   یادم نمی‌رود چه شب ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم...
5 ارديبهشت 1392